طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
یك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان
در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و به جزیره كوچكی شنا
كنند . دو نجات یافته نمی دانستند چه كاری باید كنند اما هردو موافق بودند كه چاره
ای جز دعا كردن ندارند. به هر حال برای اینكه بفهمند كه كدام یك از آنها نزد خدا
محبوبترند و دعای كدام یك مستجاب می شود آنها تصمیم گرفتند تا آن سرزمین را به دوقسمت
تقسیم كنند و هر كدام در یك بخش درست در خلاف یكدیگر زندگی كنند نخستین چیزی كه
آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را كه بر روی درختی
روییده بود در آن قسمتی كه او اقامت می كرد دید و مرد می تونست اونو بخوره. اما
سرزمین مرد دوم زمین لم یزرع بود.....
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس
نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته
شده بود نامهای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و
بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم
که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج
میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام،
اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم
. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیمطبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند.
هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید
که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول
میکشد تامردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پندآموز،
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای
کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و
به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد،
انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا
بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در
دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او
داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
كوهنوردی می خواست بلندترین قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز كرد.اما از آنجایی كه آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك تاریك شد.
سیاهی شب بر كوهها سایه افكنده بود وكوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله
فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه
های سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می
برد . همچنان در حال سقوط بود ...
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
دختر
جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد
وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری
زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت
و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن
نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند
چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال
بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد
گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پندآموز،
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول
ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری
نمی دانست .
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ
می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند
، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد....
ماهیگیر
با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود .
لذا پس از مدتی از او پرسید :
- چرا
ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد
جواب داد : آخر تابه من کوچک است!
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد.
مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد
و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به
ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن
موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم
از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل
هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد
هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی
برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
روزی یک مرد ثروتمند ،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،چقدر فقیر هستند.
آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر کنم.
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،
پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد
.........
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر
روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می
گذاشت و برای
خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های
کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه
سالم و نو مغرور بود که
وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به
طورکامل انجام می دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می
تواندنصف وظیفه اش را
انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل
سال ها کار است.
.........
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رویش، یک روسپی اقامت داشت. راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصمیم گرفت با او صحبت کند.
زن را سرزنش کرد: "تو بسیار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از این کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"
زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و
از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشایش خواست. همچنین از خدای قادر متعال
خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد
........
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان آموزنده، پند آموز،
تبلیغات