آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوش
دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل
این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟
عمر
ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من
که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟
نازنینا
ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر
اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شورفرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟
ای
شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این
قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟
آسمان
چون شمع مشتاقان پریشان میکند
در
شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟
درخزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا
بی حبیب خود نمى کردی سفر
این
سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
یادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او
با حق صحبت من و عهد قدیم خویش
یادم نکرد یار قدیمی که یاد از او
دلشاد باد آن که دلم شاد از اونگشت
وان گل که یاد من نکند یاد باد از او
حال دلم حواله به دیوان خواجه باد
یار آن زمان که خواسته فال مراد از او
من با روان خواجه از او شکوه میکنم
تا داد من مگر بستد اوستاد از او
آن برق آه ماست که پرتو کنند وام
روشنگران کوکبه بامداد از او
یاد آن زمان که گر بدو ابرو زدیی گره
از کار بسته هم گرهی میگشاد از او
شرم از کمند طره او داشت شهریار
روزی که سر به کوه و بیابان نهاد از او
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این هـمه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گـیریمـــو بخاکش برسانیم که چه؟
پی این زهر حلاحل به تشخص هـــر روز
بچشیم و به عزیزان بچــشانیم که چه؟؟
دور سر هلــهله هاله شاهـــین اجـــــــل
ما به سرگیجه کــبوتر بپرانیم کــه چـــه؟؟
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه؟
ما طلسمی که خدا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟؟؟
شهریارا دگــران فاتحه از ما خــــــــوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟
محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر، شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستممحمد حسین بهجت تبریزی( شهریار
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
افسانه را چیدیم، و پلا سیده فکندیم
کنار شن زار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت ، درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز، رویاها را سر بریدیم
ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت، زهره راد یدیم، و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آمد. و ما را در نیایش فرو دید
لرزان، گریستیم . خندان، گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما بهم پیوست، و ما ماشدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم، و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر، تنها تر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم، و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی "سهراب سپهری"
طبقه بندی: شعر و ادبیات، سهراب سپهری،
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
........
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، خواجه عبداله انصاری،
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، ناممیون بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود حمید مصدق
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟ حمید مصدق
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
...............
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
.............
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
هیچم
هیچم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید
وز اهلِ عالم های دیگر هم
یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟
از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .
غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد
نورِ سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم
ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق ، مثل پروانه
اهل نمازِ شعله و شبنم
اما
هیچم و چیزی کم .
.................
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
.............
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست
هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند مهدی اخوان ثالث
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما…آه
بیش از شب و روز تیر و دی كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زیرا یكی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرین به سفر، كه هر چه كرد او كرد مهدی اخوان ثالث
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است
..
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
وای نپریشی صفای زلفکم را باد
ابرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
...
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
تبلیغات