تبلیغات
یه حرف تازه , Blog, Weblog, Blogskin">
یه حرف تازه
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار                                                                                                                          اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شورفرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود                                                                                    ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟                                                                              

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

درخزان هجر گل ای بلبل طبع حزین                                                                                     خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟

محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)




طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
ارسال در تاریخ سه شنبه 5 مهر 1390 توسط نیلوفر

یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
یادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او
با حق صحبت من و عهد قدیم خویش
یادم نکرد یار قدیمی که یاد از او
دلشاد باد آن که دلم شاد از اونگشت
وان گل که یاد من نکند یاد باد از او
حال دلم حواله به دیوان خواجه باد
یار آن زمان که خواسته فال مراد از او
من با روان خواجه از او شکوه میکنم
تا داد من مگر بستد اوستاد از او
آن برق آه ماست که پرتو کنند وام
روشنگران کوکبه بامداد از او
یاد آن زمان که گر بدو ابرو زدیی گره
از کار بسته هم گرهی میگشاد از او
شرم از کمند طره او داشت شهریار
روزی که سر به کوه و بیابان نهاد از او                

محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)


طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
ارسال در تاریخ دوشنبه 4 مهر 1390 توسط نیلوفر

سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه

 زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست 

 این هـمه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز 

دوش گـیریمـــو بخاکش برسانیم که چه؟

پی این زهر حلاحل به تشخص هـــر روز 

بچشیم و به عزیزان بچــشانیم که چه؟؟

دور سر هلــهله هاله شاهـــین اجـــــــل

ما به سرگیجه کــبوتر بپرانیم کــه چـــه؟؟

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟

قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز

بی ثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه؟

ما طلسمی که خدا بسته ندانیم شکست

 کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟؟؟

شهریارا دگــران فاتحه از ما خــــــــوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟                          

محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)




طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
ارسال در تاریخ دوشنبه 4 مهر 1390 توسط نیلوفر

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم             

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم

 در آستان مرگ که زندان زندگی است

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

 پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل     

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

 طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست   

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

 گوهرشناس نیست در این شهر، شهریار

من در صف خزف چه بگویم که چیستم
  
                   
           محمد حسین بهجت تبریزی( شهریار
)


طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
ارسال در تاریخ یکشنبه 3 مهر 1390 توسط نیلوفر
نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم
افسانه را چیدیم، و پلا سیده فکندیم
کنار شن زار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت ، درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز، رویاها را سر بریدیم
ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت، زهره راد یدیم، و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آمد.  و ما را در نیایش فرو دید
لرزان، گریستیم . خندان، گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما بهم پیوست، و ما ماشدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم، و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر، تنها تر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم، و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی              "سهراب سپهری" 



طبقه بندی: شعر و ادبیات، سهراب سپهری،
ارسال در تاریخ شنبه 2 مهر 1390 توسط نیلوفر
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
........



ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، خواجه عبداله انصاری،
ارسال در تاریخ شنبه 2 مهر 1390 توسط نیلوفر
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
صبح پاییز تو ، ناممیون بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود               حمید مصدق



طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
ارسال در تاریخ جمعه 1 مهر 1390 توسط نیلوفر
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟           حمید مصدق



طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
ارسال در تاریخ جمعه 1 مهر 1390 توسط نیلوفر
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
...............



ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط نیلوفر
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
.............



ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 31 شهریور 1390 توسط نیلوفر

هیچم

هیچم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید

وز اهلِ عالم های دیگر هم

یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟

از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد

نورِ سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم

ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق ، مثل پروانه

اهل نمازِ شعله و شبنم

اما

هیچم و چیزی کم .

.................




ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 شهریور 1390 توسط نیلوفر
با تو دیشب تا کجا رفتم
تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
.............



ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 30 شهریور 1390 توسط نیلوفر

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 
برو آنجا که تو را منتظرند
 
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 
قاصد تجربه های همه تلخ
 
با دلم می گوید
 
که دروغی تو ، دروغ
 
که فریبی تو. ، فریب
 
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 
در دلم می گریند                     مهدی اخوان ثالث




طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
ارسال در تاریخ سه شنبه 29 شهریور 1390 توسط نیلوفر
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما…آه
بیش از شب و روز تیر و دی كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست        
زیرا یكی از دریچه ها بسته ست              
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد              
نفرین به سفر، كه هر چه كرد او كرد                  مهدی اخوان ثالث



طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
ارسال در تاریخ سه شنبه 29 شهریور 1390 توسط نیلوفر

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است
..
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
وای نپریشی صفای زلفکم را باد
ابرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
...




طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
ارسال در تاریخ دوشنبه 28 شهریور 1390 توسط نیلوفر
(تعداد کل صفحات:4) 1 2 3 4

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا