طرز تهیه این کیک بسیار ساده است و کیکی خوشمزه و لطیف در مدت زمانی بسیار کم حاصل می شود .
تخم مرغ 3عدد
آرد 4 قاشق سوپخوری
شکر 3قاشق سوپخوری
وانیل 4/1 قاشق چایخوری
پوست برتقال رنده شده یک قاشق سوپخوری
طرز تهیه:
زرده های تخم مرغ ها ......
ادامه مطلب
طبقه بندی: آشپزی و شیرینی پزی،
برچسب ها: کیک اسفنجی، دستور پخت کیک اسفنجی، کیک ساده، کیک سریع، دستور پخت کیک ساده، دستور پخت یک کیک سریع، کیک خوشمزه، کیک کاکائویی،

از خمیر فوندانت برای تزیین کیکهای مختلف استفاده می شه که شکل خیلی زیبا و مرتبی رو به کیک می ده .با این خمیر به راحتی می توان مجسمه سازی و گل سازی کرد و از آنها برای تزیین کیک استفاده کرد. شکل سازی با خمیر فوندانت دقیقا شبیه با شکل سازی با خمی گل چینی هستو از همون ابزار گل سازی برای شکل دادن به خمیر استفاده می شه.یک بار امتحانش خیلی لذتبخشه.
مواد لازم:
پودر شکر الک شده 480 گرم
آب 3قاشق سوپخوری
پودر ژلاتین 3قاشق چایخوری
گلوکز مایع 2قاشق سوپخوری
گلیسیرین خوراکی 2قاشق چایخوری
وانیل یا اسانس دلخواه به میزان لازم
رنگ مجاز خوراکی به میزان لازم
طرز تهیه:
پودر ژلاتین را روی آب بپاشید و صبر کنید تا ......
ادامه مطلب
طبقه بندی: آشپزی و شیرینی پزی،
برچسب ها: طرز تهیه خمیر فوندانت، تزیین کیک با خمیر فوندانت، خمیر فوندانت،
محمد حسین بهجت تبریزی فرزند
آقا سید اسماعیل موسوی معروف به حاج میر آقا خشكنابی در سال 1325 هجری قمری
(شهریور ماه 1286 هجری شمسی) در بازارچه میرزا نصرالله تبریزی واقع در چایكنار
چشم به جهان گشود. در سال 1328 هجری قمری كه تبریز آبستن حوادث خونین وقایع
مشروطیت بود پدرش او را به روستای قیشقورشان و خشكناب منتقل نمود. دوره كودكی
استاد در آغوش طبیعت و روستا سپری شد كه منظومه حیدربابا مولود آن خاطراتست. در
سال 1331 هجری قمری پدرش او را برای ادامه تحصیل به تبریز باز آورد و او را در نزد
پدر شروع به فراگیری مقدمات ادبیات عرب نموده و در سال 1332 هجری قمری جهت تحصیل
اصول جدید به مدرسه متحده وارد گردید و در همین سال اولین شعر رسمی خود را سرود و
سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم دینی نیز پرداخته و از فراگیری خوشنویسی نیز
دریغ نمیكرد كه بعدها كتابت قرآن، ثمره همین تجربه میباشد.
در
سیزده سالگی اشعار شهریار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ میرسید. در بهمن ماه
1299 خورشیدی برای اولین بار به تهران مسافرت كرده، و در سال 1300 توسط لقمان
الملك جراح در دارالفنون به تحصیل میپردازد. شهریار در تهران تخلص بهجت را
نپسندیده و تخلص شهریار را پس از دو ركعت نماز و تفأل از حافظ میگیرد.
---------------------------------------------------
ادامه مطلب
طبقه بندی: زندگینامه بزرگان، شهریار،
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوش
دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل
این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟
عمر
ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من
که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟
نازنینا
ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر
اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شورفرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟
ای
شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این
قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟
آسمان
چون شمع مشتاقان پریشان میکند
در
شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟
درخزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا
بی حبیب خود نمى کردی سفر
این
سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
یادم نکرد و شاد حریفی که یاد از او
یادش بخیر گرچه دلم نیست شاد از او
با حق صحبت من و عهد قدیم خویش
یادم نکرد یار قدیمی که یاد از او
دلشاد باد آن که دلم شاد از اونگشت
وان گل که یاد من نکند یاد باد از او
حال دلم حواله به دیوان خواجه باد
یار آن زمان که خواسته فال مراد از او
من با روان خواجه از او شکوه میکنم
تا داد من مگر بستد اوستاد از او
آن برق آه ماست که پرتو کنند وام
روشنگران کوکبه بامداد از او
یاد آن زمان که گر بدو ابرو زدیی گره
از کار بسته هم گرهی میگشاد از او
شرم از کمند طره او داشت شهریار
روزی که سر به کوه و بیابان نهاد از او
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این هـمه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گـیریمـــو بخاکش برسانیم که چه؟
پی این زهر حلاحل به تشخص هـــر روز
بچشیم و به عزیزان بچــشانیم که چه؟؟
دور سر هلــهله هاله شاهـــین اجـــــــل
ما به سرگیجه کــبوتر بپرانیم کــه چـــه؟؟
کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه؟
ما طلسمی که خدا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟؟؟
شهریارا دگــران فاتحه از ما خــــــــوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟
محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
گوهرشناس نیست در این شهر، شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستممحمد حسین بهجت تبریزی( شهریار
طبقه بندی: شعر و ادبیات، شهریار،
پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از
بیابانی می گذشت .. سالکی را بدید که پیاده
بودپیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری؟ سالک گفت : به دهی که گویند مردمش خدا
نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم میکنندپیر مرد گفت :
به خوب جایی می روی
سالک گفت : چرا ؟پیر مرد گفت : من از
مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند
سالک گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟پیر مرد گفت : تا راست چه باشد
سالک گفت : آن کلام که بر واقعیتی صدق کند
پیر مرد گفت : در آن دیار کسی را شناسی که در
آنجا منزل کنی ؟
سالک گفت : نه
پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو
را میزبان باشند ؟...
ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان،
افسانه را چیدیم، و پلا سیده فکندیم
کنار شن زار، آفتابی سایه بار، ما را نواخت ، درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز، رویاها را سر بریدیم
ابری رسید، و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت، زهره راد یدیم، و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آمد. و ما را در نیایش فرو دید
لرزان، گریستیم . خندان، گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت، سر به آبی آسمان سودیم، در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما بهم پیوست، و ما ماشدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم، و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر، تنها تر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم، و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی "سهراب سپهری"
طبقه بندی: شعر و ادبیات، سهراب سپهری،
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
........
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، خواجه عبداله انصاری،
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، ناممیون بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود حمید مصدق
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟ حمید مصدق
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
...............
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
.............
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، حمید مصدق،
هیچم
هیچم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید
وز اهلِ عالم های دیگر هم
یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟
از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .
غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد
نورِ سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم
ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق ، مثل پروانه
اهل نمازِ شعله و شبنم
اما
هیچم و چیزی کم .
.................
ادامه مطلب
طبقه بندی: شعر و ادبیات، مهدی اخوان ثالث،
تبلیغات